تبليغاتX
just 4 u

میگن خدا تنهاست.ماکه خدانیستیم پس چرا تنهاییم؟!


آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
...فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی....

 

بزرگ که می شوی
غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند
دردهایت نیز
غافل از آنکه لبخندهایت را
در آلبوم کودکیت جا گذاشته ای
     شاید بزرگ شدن اتفاق خوبی نباشد  

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 14:54 نويسنده هانیه |

  مثل آن مسجد بین راهی تنهایم...

 هر کس هم که می آید مسافر است 

 می شکند

هم نمازش را، هم دلم را ...

 و می رود 


+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:9 نويسنده هانیه |
تعجب نکنید..اینم یه جورشه!

راسش از نظر من کسی میتونی سال جدید رو با خوشی شروع کنه که از سال گذشته

 نهایت رضایت رو داشته باشه.اونوقته که میتونه باتمام وجود به استقبال سال نو بره.

واینکه...

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
.

وبالاخره ...               عیدتون مبارک دوستای گلم

 

http://www.3jokes.com/gallery/d/30626-1/3Jokes_Love7+_15_.jpg

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:45 نويسنده هانیه |

یادتون میاد........

کوچيک كه بوديم چه دلاي بزرگي داشتيم

حالا كه بزرگيم چقدر دلتنگيم!

بچه بوديم تو جمع گريه مي كرديم

بزرگ شديم تو خلوت اشك مي ريزيم

بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم

بزرگ كه شديم بعضي ها رو هيچي

بعضي هارو كم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه كه بوديم قضاوت نمي كرديم و همه يكسان بودن

بزرگ كه شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد كه

اندازه دوست داشتنمون تغيير كنه.

دنيا رو ببين .........

نميدونم تا كي وكجا بايد تفاوتاي کوچيکي وبزرگي

رو بنويسم تا تموم بشه اما

چي ميشد اگه دلامون به بزرگي بچگي بود

اگه واسه حرف زدن يه نگاه كافي بود

اگه قلبها توي چهره بود

اگه ...............

شما بگين چي ميشد؟؟؟!!!

 


+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 23:13 نويسنده هانیه |

مرا شبيه خودم مثل يک ستاره بکش!

                                              شبيه من که نشد خط بزن دوباره بکش

مرا شبيه خودم در ميان آتش و دود

                                             شبيه چشم و دلم غرق صد شراره بکش

و بعد دست بکش بر شراره ام يک شب

                                             بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش

و زخم هاي دلم را ببين و بعد از آن

                                             لباس بر تن اين قلب بي قواره بکش

بخند!خنده ي تو شعله مي زند بر من

                                            بخند و شعله ي من را به يک اشاره بکش

 ببين ستاره شدم با تو اي بهانه ي من

                                          مرا شبيه خودم! مثل يک ستاره بکش!

 

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+ تاريخ یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 13:49 نويسنده هانیه |

تولـــــــــــــــدت  مبـــــــــــــارک.......

امروز

یعنی دیروزتولد وبم بود. اره تولدش بود. مگه وبلاک من دل نداره.!!!......

زودتر وقت نکردم بیام...دروغ چرا؟؟؟دیشب  حدود سه ساعتی....


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:2 نويسنده هانیه |

واقعا دیروز چه روزی بود.روزی که تکه پاره های سرنوشت کنار هم قرار گرفتند وکامل شدن واخرش این زندگی لعنتی زهر خودش رو ریخت!!.واقعا چرا؟؟؟چرا وقتی زندگی یه روی خوش به ادما نشون میده دنیا حسودیش میشه وجدایی رو به جای خوشی توی دلاشون میذاره؟.نمیدونم شاید دل کسی رو شکستم که همیشه بعدیه مدت باید حسرت بخورم.حسرت روزاوخاطره هایی که گذشت خیلی کوتاه بود............

ولی اینو میدونم که هرسه میتونستیم یه کارایی بکنیم ولی اهمیت ندادیم وفقط تماشا کردیم وگذاشتیم بینمون فاصله بیفته.کاشکی ادمافقط یه ذره همدیگه رو درک میکردن........................

وقتی به دیروز فکر میکنم که چه جوری همه چی دست به دست هم داد که من دیر برسم دیوونه میشم.این جور وقتاگذشتن هر ثانیه مثل یه خراش رو قلب ادمه.

خلاصه اینکه شاید شما بتونید با این قضیه کنار بیاین ولی من خودمو مقصر میدونم وهیچ وقت وهیچ جا خودمونمیبخشم چون رفاقت رودرحقـتون تموم نکردم.منو ببخشید.خیلی دوستتون دارم رفقا..............

 

 

دوری   ................

باز غم دوری که همیشه در قصه ها ز ان یاد میشد

بین ما نیز دیواری از جنس درد وافسوس بوجود اورد

وصبوری تنها گزینه ی انتخاب برای من بود

باز به انتهای جاده ی زندگی می اندیشم

وتنهایی را در اغوش بی جان خویش می کشم

وباز هم سکوت می کنم و دم نمیزنم

تا شاید از این خواب طولانی بیدار شوم

ولی هرگاه که چشمانم را باز وبسته می کنم

غم حضور نداشتن تو به من میفهماند که بیدارم

اری بیدار بیدار....................

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 13:59 نويسنده هانیه |
همه پرسیدند:
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سفید؟
روی این آبی آرام بلند،
که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟....

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:2 نويسنده هانیه |

 

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای  گلــــــــــــــــــــم

عیدتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون مبـــــــــــــــــارک

 

باران  ; بوي سبزه ;  بوي خاک بوی

;  باران خورده ; پاک  شاخه هاي شسته

آسمان آبي و ابر سفيد ,  برگهاي سبز بيد

,  عطر نرگس   رقص باد           نغمه شوق پرستوهاي شاد  

 
خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار...


 

   دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه، چرا که شاديها در کنار غمهاست که   معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه. تنها از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي  مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. سال نو با ديدِ نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن بر شما  خجسته باد..

 

ودراخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر


دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست . ......................

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 10:21 نويسنده هانیه |

.......حسرت... داشتن... تو...

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه

حسرت داشتن تو ، پير شده ، عينك مي زنه

صورتم سرخ شده بود ، اما حالا کبود شده

...جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 12:13 نويسنده هانیه |